متن زیر نوشته ای است، در نقد صحبتهای سرپرست بهزیستی تهران؛ که در تیر ماه سال جاری عنوان شده است. از آنجایی که بعید میدانم نظر ایشان نسبت به مشکلات کودکان کار به خصوص آن ۹۷٪ که سازمان ایشان نسبت به آنها مسئولیتی ندارد، تغییری کرده باشد دیدم بی مناسبت نیست که نوشته ی زیر را اینجا بیاورم.
دستهای کوچک و کارهای بزرگ
"مشکل مهم این است که بیش از 70% کودکان کار و خیابانی ایرانی نیستند."
این چه مشکل بزرگی است که دوست مقاله نویس ما را مجبور کرده است درباره ی آن قلم فرسایی کند، و گوشه ای ناچیز از صفحه اش را به آن اختصاص دهد؟ اجازه دهید برای روشن تر شدن بیشتر ماجرا با "سرپرست بهزیستی تهران" همراه شویم.
آقای "سرپرست بهزیستی تهران" سخن گفتن را آغاز نکرده، مسئولیت ها و ماموریت ها را یادآور میشوند؛ شاید آنقدر حرف برای گفتن ندارند که مختصر ستونشان را پر کند، شاید هم میخواهند از ابتدا اذهان خوانندگان را از واقعیت شرایط اسف بار زندگی این کودکان دور نگه دارند، و به این امید که دغدغه ی همه ی ارگان ها و مسئولین معیشت و رفاه حال این کودکان است تسکینی بر ذهن آنها بگذارند.
به صحبت های "آقای سرپرست" گوش میدهیم: "با توجه به مصوبه دولت در سال 82 در مورد ساماندهی کودکان خیابانی، به 12 دستگاه و سازمان دولتی در این زمینه ماموریت داده شده است. نیروی انتظامی و شهرداری مسئولیت جمع آوری این کودکان و بهزیستی نیز وظیفه حمایت و نگه داری آنها را بر عهده دارد."(1)
دوست ما میگوید 7 سال است که دولت برای ساماندهی وضعیت کودکان کار مصوبه دارد، اما نگاهی به زندگی هر روزه ی این کارگران کوچک نشان از سیر قهقرایی روزگارشان دارد. چه اتفاقی افتاده است؟ چه گره ی کوری در کار است که "آقای سرپرست" و همکارانشان در دستگاه ها و سازمانها عاجز از حل این معضل شده اند؟
بلافاصله زبان دوستمان به گلایه باز میشود: "اما مشکل مهم این است که بیش از 70% کودکان کار و خیابانی ایرانی نیستند."
اما این 70% که ایرانی نیستند، کودک هم نیستند؟ آیا باید به اعتبار این صحبتها انسانیت و حداقل های زندگی و حق زندگی هم از آن ها سلب شود؟ آیا باید با این اظهارات میدان را بر تفکرات شووینیستی باز کنیم؟ تفکراتی که در آنها چرخش قلمی در شناسنامه افراد، نه تنها آنها را از کودکی منع میکند، بلکه به فجیع ترین شکلی دستان کوچک آنها را در بردگی کامل اسیر میکند تا چرخ اقتصاد را برای کسانی که خودی شمرده میشوند، برگردانند.
هنوز صحبتهای دوستمان تمام نشده است. تا پایان ماجرا ایشان را همراهی میکنیم و باز به گفته هایشان رجوع خواهیم کرد. ادامه ی استدلالات "سرپرست بهزیستی" را میشنویم: "از 30% باقی مانده نیز تنها 3% جزو گروه هدف بهزیستی قرار میگیرند. و مابقی کودکانی هستند که به دلایلی همچون عدم تحصیل، کار و مشکلات خانوادگی به خیابان روی میآورند."
"خنده آور است اما کمدی نیست، چون کمدی را به قصد خنداندن میسازند." تردستی است، چشم بندی است، اما رمز و رازی پشت آن پنهان نشده است، چون این بیانات بیش از هر چیز بلاهت دوست ما را به نمایش گذاشته است.
پنهان کردن بهره کشی از کودکان به عنوان یکی از کثیف ترین ملزومات شیوه ی تولید رایج در جوامع امروزی، نیازمند این همه آمار و ارقام و دلیل و مدرک نیست. اما باز هم فرض را بر خوش نیتی دوستان میگذاریم و سعی میکنیم این همراهی کسالت بار را تا آخر ادامه دهیم. 70% از کودکان که از مهاجرین هستند و بختی برای بهبود وضعشان ندارند، از 30% باقی مانده هم که فقط 3% این خوش شانسی را دارند که جزو گروه هدف قرار گیرند، و از تمهیدات اندیشیده شده مانند جمع آوری نیروی انتظامی و نگهداری بهزیستی بهره مند شوند.
پس یکی از بهترین محکها برای سنجش این قسمت از صحبتهای "آقای سرپرست" شنیدن تجربه های کودکانی است که از این خدمات در نظر گرفته شده، چیزی نصیبشان شده است. مسلما اگر به حلقه ی کودکان کار در هر جایی وارد شویم، کسانی خواهند بود که حرف های زیادی در سینه داشته باشند.
جواد که زمانی دست فروشی می کرده است، میگوید: "یک بار که از کار برمیگشتم، در خیابان خرمشهر رو به روی رستوران نوید ماموران شهرداری به طرف ما آمدند که دستگیرمان کنند. ما فرار کردیم اما همه را گرفتند. داخل وانتی که محل بار آنرا با چادر پوشانده بودند ما را با کتک زدند و بعد از چند ساعت آزادمان کردند. یک بار هم در پارک لاله ما را گرفتند. شش نفر بودیم. ظهر حوالی ساعت 12 دستگیر شدیم و تا 8 شب 6 نفره در دستشویی ساختمانی متعلق به شهرداری حبس بودیم، بعد هم به پاسگاهی در میدان انقلاب منتقلمان کردند. صبح پیش قاضی رفتیم؛ اگر خانواده داشتیم آزاد میشدیم و اگر نه باید تنبیه میشدیم." جواد با حضور مادرش آزاد میشود اما در طول تمام این مدت خانواده ی او هیچ خبری از او نداشتند.
علی یک کودک فال فروش دیگر در پارک لاله است. برای او خیلی مهم است که شغلی دارد و گدایی نمیکند. علی از تجربه خود در بهزیستی میگوید:" یک بار که توسط بهزیستی دستگیر شدم، دو روز آنجا بودم. شب اول به من اجازه ندادند که بخوابم و تاصبح مجبور بودم دستشویی ها را تمیز کنم."
ناصر هم مدتی دست فروشی می کرده است. ناصر میگوید:" چندین بار بهزیستی مرا گرفته است. جای خوبی نیست. آنجا ورزش اجباری است. یک حرکت ورزشی را صد بار دویست بار باید تکرار کنیم. اگر کسی خسته شود و انجام ندهد با شیلنگ یا زنجیر او را میزنند. آنجا باید کار کرد. کار مفید آنجا نمیکنیم، بیشتر برای این است که ما را خسته کنند؛ از ما بیگاری میکشند."
تجربه های از این دست بسیار است.
مساله ی دیگری که باید به آن اشاره کرد این است که از لابه لای صحبت "سرپرست" این نکته خودنمایی میکند که بر خلاف یادآوری وی درباره ی ژست های دلسوزانه ی 12 دستگاه و سازمان درباره ی کودکان کار، گویا از دریچه ای که وی به مساله نگاه میکند، فقط توانایی دیدن تعداد اندکی از این ارتش در حال کار را دارد. و این تعداد، محدود به کودکانی است که نظم جاری و منظر شهر را به هم میریزند.
اما تعداد کودکان کار قرار نیست با بزرگ و کوچک شدن دریچه ی دید دوستان ما کم و زیاد شود. خیل بیشماری از آن کسانی که کودک کار نام گرفته اند، کودکانی اند که هیچ وقت قرار نیست به چشم آیند و دیده شوند، همین طور هم متعاقب آن در طول زندگی جز محیط کار خویش، این جهنم ارواح بیگناه چیز دیگری را تجربه نمیکنند. این دسته کسانی اند که در انواع و اقسام کارهای تولیدی به کار گمارده میشوند.
آنچه را که دوست ما از آن گلایه داشت و برایش به مشکل لاینحلی تبدیل شده بود، موهبتی الهی برای اصحاب و انصار سرمایه در این مرز و بوم است. در کجای دنیا، پشت کدام کوه ها و در طبقه ی چندم آسمان باید به جست و جو پرداخت تا این کارگران بی مزد و منت را یافت؟ جوابش ساده است، راه دوری نیست. در کارگاه های زیر 10 نفر(2)، فرش بافی، خیاطی، مبل سازی و نجاری، پرس کاری، آهنگری، کوره های آجر پزی(3) و بسیار موارد دیگر. در آن دخمه هایی که آنجا دوستان سرمایه دار ما روی دست کیمیاگران بلند شده اند؛ و در آن به جای مس، جان آدمی را به طلا و پول تبدیل میکنند. در این میان هیچ ارفاق و استثنایی هم وجود نخواهد داشت. تمام کسانی که بتوانند به هر نحوی سودی به صاحبکار برسانند، باید تا آنجا که سرمایه قادر به استثمارشان هست، کار کنند. ولی "پول هر خواستگاهی هم که داشته باشد بو نمیدهد."(4) پس بی جهت نیست که سرمایه دار محترم ابتدا برای پیدا کردن کارگر سراغ کودکان میرود. کودک کارگر با کمترین میزان دستمزد که حتی گاهی به 10/1 یا کمتر از حداقل دستمزد کارگر معمولی میرسد، کاری کم و بیش معادل با هر کارگر دیگری را انجام میدهد. که در اغلب مواردی که تجربه نشان داده است این کار بیش از کاری است که کارگر معمولی انجام میدهد. و این بیشتر بودن هم از جهت ساعت کار و هم از جهت سختی کار میتواند صدق کند.
با این اوصاف ذره ذره جان دادن بخشی از زندگی کودکان کار شده است، کسانی که وسایل معاششان آنقدر تنزل پیدا کرده است که حتی گاهگداری در سطلهای زباله هم یافت میشود. ساعات طولانی کار، ناایمنی مطلق، محیط به شدت آلوده (که هر موجودی را در گذر زمان میتواند از پای در آورد) و کارهای سنگین و طاقت فرسا، دوران کودکی و بزرگسالی آنها را به هم گره زده است؛ تا با گذشت زمان و هنگام بزرگسالی با انسانی هایی مواجه باشیم که هیچ گاه کودکی نکرده اند؛ و آن وقت "بالغی داریم که هرگز فرصت به بلوغ رسیدن را به او نداده ایم؛ و آنگاه آینده نیز چیزی بیش از اکنونش نخواهد بود."(5)
وارد آوردن آسیبهایی که برای همیشه بر جسم و روح این کودکان باقی خواهد ماند، خیلی زود آنها را از گردونه ی زندگی خارج میکند. یعنی یک انسان زودتر از آنچه نرم ومعمول زندگی عادی است، میمیرد. در کودکی یا در سنین جوانی.اما این فرد قبل از این، هر روز بخشی از عمر و ثانیه های زندگی اش را در کارگاه و محل کار خود به صورت پول(6) برای صاحبکار گذاشته است. صاحبکاری که نشانی از شرم یا حتی ناراحتی نیز بر چهره اش دیده نمیشود. چون او به هدف خود رسیده است، سرمایه اش را وارد بازار کرده، کالاهایی را خریده و کالاهایی را هم، با سودی که انتظارش را داشت، فروخته است. وی هم اکنون تمام ثانیه ها و ساعت های آن زندگی کوتاه را به صورت پول در دست دارد. دستمزد آن کودک، که بخشی کوچک از لحظاتی ست که کار کرده است، آنقدر ناچیز است که میتوان از آن صرف نظر کرد.
حالا دیگر باید صاحبکار را در بازار آزاد پیدا کنیم. وی دوباره به بازار آزاد آمده است؛ آمده است تا از نو کالاهایی را بخرد، آمده است تا کودک دیگری بیابد، جسم و جان دیگری بیابد، تا باز هم استثمار کند و لحظات بیشتری را در قالب سرد سکه های طلا منجمد نماید.
چرخ این چرخه اینگونه است که میچرخد. هر ثانیه یک کودک میمیرد. و ثانیه بعد هم میمیرد. اما از قرار معلوم مرگ کودکان قرار نیست تغییری در این شرایط به وجود آورد. برای زیر رو کردن این شرایط به نیرویی قوی تر احتیاج است.
مرداد ۸۹
(1):روزنامه ی همشهری شماره 5173 سه شنبه 29 تیر 1389/تمامی نقل قولهایی که جلوتر از سرپرست بهزیستی تهران میآید از همین شماره است.
(2):کارگاه هایی که تعداد کارگران شاغل در آن کمتر از 10 نفر باشد، ملزم به رعایت قانون کار نیستند.
(3):نگاه کنید به کودکان کوره پزخانه محمود آباد
(4):کارل مارکس، کاپیتال صفحه 139
(5): بهداشت برای کودکان ابدی، مریم امیر آبادی
(6):شاید در نگاه نخست این پول دیده نشود. اما هنگامی که هزینه ی مواد اولیه (تمام ورودیها، مواد خام، هزینه های جانبی برق و...، اصطحلاک ماشین آلات و...) را از ارزش تولیدات کم کنیم، مقداری پول باقی میماند؛ و با علم به اینکه پول قابلیت تولید مثل ندارد، باید به دنبال چیزی بود که ارزش افزایی کند. این نیروی کار است، که با اشیا مختلف ترکیب میشود و ضمن تولید محصولات، ارزش آنها را نیز بالا میبرد. که در این مورد این نیروی کار از کودکان کارگر بیرون کشیده میشود.
